|
به صرف یک فنجان قهوه و سیگار
|

صبح شد و سپيدي صبح از آغاز ناگفته هايم گفت
فکر شد و حرفش از پوچي نوشته هايم گفت
دست در دست جملات مصور
آرزوهايم شکفت و ترانه اي از بهار وجودم گفت
همه چيز ، تنها ، همه چيز
در خيال صبحم به شب رسيد .
شب شد و شبي تيره از پايان ناگفته هايم گفت .
*. عقلم دیگه به هیچ جا قد نمی ده !

دست به قلم بي قراري ها مي بريم
چه زود و چه ساده
چشم بر دلواپسي ها ميدوزيم
بي كلك ، صادقانه
گوش بر تپش هاي قلبمان مي گيريم
بي هوس ، عاشقانه
و دل بر نگاه تو دوخته ايم
بي بهانه ، عاجزانه
خدايا
دل ، چشم و گوش به تو داده ايم
بي منت ، عارفانه
مگير اين بي قراري ها را
زين ماي بيگانه
ساده، اما بي رحمانه !
خدايا ...
*. خداوندا از همیشه تا همیشه ...