تبليغاتX
قرن 21
به صرف یک فنجان قهوه و سیگار

صبح شد و سپيدي صبح از آغاز ناگفته هايم گفت


فکر شد و حرفش از پوچي نوشته هايم گفت


دست در دست جملات مصور


آرزوهايم شکفت و ترانه اي از بهار وجودم گفت


همه چيز ، تنها ، همه چيز


در خيال صبحم به شب رسيد .


شب شد و شبي تيره از پايان ناگفته هايم گفت .

 

 

 

 

*. عقلم دیگه به هیچ جا قد نمی ده !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:3  توسط Mr.14  | 

دست به قلم بي قراري ها مي بريم
چه زود و چه ساده
چشم بر دلواپسي ها ميدوزيم
بي كلك ، صادقانه
گوش بر تپش هاي قلبمان مي گيريم
بي هوس ، عاشقانه
و دل بر نگاه تو دوخته ايم
بي بهانه ، عاجزانه
خدايا
دل ، چشم و گوش به تو داده ايم
بي منت ، عارفانه
مگير اين بي قراري ها را
زين ماي  بيگانه
ساده،  اما بي رحمانه !
خدايا ...

 

 

*. خداوندا از همیشه تا همیشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:25  توسط Mr.14  |